خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





معرفی کتاب "اولین ها در عاشورا"

     

    کتاب "اولین ها در عاشورا" نوشته باقر دریاب نجفی است که توسط انتشارات یاقوت به چاپ رسیده است.

    این اثر در 124 صفحه به نگارش درآمده که 4 فصل را شامل می شود.فصل اول به اولین های قبل از عاشورا ، فصل

    دوم به اولین های زمان حادثه، فصل سوم اولین های پس از حادثه و فصل چهارم به اولین های حرم مطهر پرداخته است.

     

     

    نویسنده همچنین کتاب را با ذکر منابع و مآخذ معتبر به پایان برده است.

    فرازی از کتاب: فصل سوم-فراز هفتم"اولین منزل اسرا در مسیر کربلا به شام"

    دیر راهب

    چون لشگر و کاروان اسرا به اولین منزل که دیر راهب بود فرود آمدند، سر مبارک امام حسین (ع) را در صندوق گذاشتند؛ بنا به گفته برخی آن سر را بر نیزه کرده بودند و گرد او نشسته و از آن نگهبانی می کردند.

    پاسی از شب را به شرب خمر و شادی سپری کردند، آن گاه خوان طعام گستردند و به خوردن مشغول

    شدند. ناگاه دیدند دستی از دیوار بیرون شد و با قلمی آهنی با خون این شعر را بر دیوار نوشت:

     

    اترجو امة قتلت حسيناً                  شفاعة جده يوم الحساب

    آیا امتی که حسین (ع) را کشتند امید شفاعت جدّ او را در روز قیامت دارند.

     

    بعضی برخاستند تا آن دست و قلم را بگیرند امّا ناپدید گردید. و باز به کار خود مشغول شدند امّا دگرباره آن قلم و دست ظاهر گردید و نوشت:

     

    فلا والله ليس لهم شفيع             و هم يوم القيامة في العذاب

     نه به خدا سوگند، شفاعت كننده اي براي آنها نخواهد بود و آنان روز قيامت در عذاب خواهند بود.

     

    بار دیگر قصد گرفتن آن را داشتند که این بار نیز ناپدید شد و در آخرین مرتبه آن دست و قلم نوشت:

    و قد قتلوا الحسين بحكم جور                 و خالف حكمهم حكم الكتاب

    و به تحقیق حسین را با حکمی جائرانه کشتند و حکم آنان با حکم قرآن مخالفت نمود.

     

    نیمه شب راهب را بانگی به گوش رسید، چون گوش فرا داشت همه ذکر و تسبیح و تقدیس الهی شنید، برخاست و سر از دریچه بیرون کرد، دید از صندوق که در کنار دیوار نهاده اند نوری عظیم به جانب آسمان درخشان است و از آسمان فرشتگان گروه گروه فرود می آیند و می گویند:

     

    السلام عليك يابن رسول الله! السلام عليك يا اباعبدالله! صلوات الله و سلامه عليك.

     

     راهب از ديدن اين حالتها شگفت زده شد و ناشكيبايي سخت و ترس بسيار او را فراگرفت و همچنين بود تا تاريكي شب برطرف شد و سپيده ي صبح دميد.

    راهب از صومعه بيرون آمد و به ميان لشكر رفت و پرسيد كه بزرگ اين لشكر كيست؟ گفتند: «خولي» است. به نزد خولي آمد و پرسيد: اين سر چه كسي است؟ گفت: سر مردي خارجي است [نعوذ بالله] كه در سرزمين عراق خروج كرد و عبيدالله بن زياد او را كشت. گفت نامش چيست؟ گفت: حسين بن علي بن أبيطالب -عليهم السلام- گفت نام مادرش چيست؟ گفت: فاطمه ي زهرا دختر محمد مصطفي - صلي الله عليه و آله - گفت: حضرت محمد - صلي الله عليه و آله - پيغمبر خودتان است؟ گفتند آري. گفت چه مردم بدي هستيد اگر حضرت مسيح - علي نبينا و آله وعليه السلام- داراي فرزند بود، ما او را در چشمان خود جاي مي داديم. هلاكت باد شما را بر آنچه كرديد! برگزيدگان و دانشمندان ما راست گفتند هنگامي كه اين مرد كشته شود، از آسمان خون خواهد باريد، و اين جز در كشتن پيغمبري و يا جانشين پيغمبري رخ نخواهد داد.

    اكنون از شما خواهشي دارم كه اين سر را ساعتي نزد من بگذاريد، سپس آن سر را به شما خواهم داد. خولي گفت: ما اين سر را نمي دهيم تا نزد يزيد بن معاويه ببريم و از او جايزه بگيريم. راهب گفت: جايزه ي تو چقدر است؟ خولي گفت: ده هزار درهم. راهب گفت: من اين ده هزار درهم را به شما مي دهم و شما آن سر را به من بدهيد. او پذيرفت و درهمها را گرفت و در كيسه هايي گذاشت و سر مطهر را به راهب سپرد:

    فأخذه الراهب، فغسله و طيبه و تركه علي فخذه و قعد يبكي الليل كله.

    پس راهب، سر مطهر را به صومعه ي خويش برد و با گلاب شست و با مشك و كافور خوشبو گردانيد و روي زانوي خود (يا سجاده اش) گذاشت و تمام شب را گريه كرد.

    چون سپيده ي صبح شد به آن سر منور عرض كرد:

    يا رأس! لا أمك الا نفسي، و أنا أشهد أن لا اله الا الله و أن جدك محمدا رسول الله و أشهد أنني مولاك و عبدك.

    اي سر! من غير از خويشتن چيزي ندارم، ولي شهادت مي دهم كه معبودي جز خدا نيست، و جد تو محمد، پيامبر خداست. و گواهي مي دهم كه من غلام و بنده ي تو هستم.

    طبق روايت ديگري عرض كرد: اي أباعبدالله! به خدا سوگند، بر من چه سخت است كه در كربلا نبودم و جان خود را فداي تو نكردم. اي اباعبدالله! هنگامي كه جدت را ديدار مي كني، گواهي بده كه من شهادتين را گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم. آن گاه گفت:

    أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شريك له و أشهد أن محمدا رسول الله علياولي الله.

    سپس راهب سر مقدس را به آنها بازگرداند و پس از اين رويداد از صومعه بيرون رفت و در كوهستان زيست و به عبادت و زهد پرداخت تا از دنيا رفت. به روايتي ديگر پس از آن رويداد به اهل بيت - عليهم السلام - پيوست و آنها را خدمت كرد.

    سپس آن لشكر سر مبارك امام حسين -عليه السلام- را برداشتند و حركت كردند تا به نزديكي دمشق رسيدند، و از ترس آنكه مبادا يزيد آن پولها را از آنان بگيرد، گرد هم آمدند تا آنها را بين خود تقسيم كنند. چون آن كيسه ها را آوردند و باز كردند، درهمها به سفال تبديل شده بودند و در يك طرف آنها نوشته شده بود:

    و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون.

    گمان نكنند كه خداوند از آنچه ستمكاران عمل مي كنند غافل است.

    و در طرف ديگر آنها نوشته شده بود:

    و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون.

    و به زودي ستمكاران خواهند دانست كه به چه مكاني باز خواهند گشت.

    خولي گفت: اين راز را پوشيده نگهداريد و با خود گفت: انا لله و انا اليه راجعون. خسر الدنيا و الآخرة.

    آن گاه گفت: سفالها را در نهر «بردي» بريزند كه نهري در دمشق بود.

    منتهي الآمال، ص 500 -499 و نفس المهموم، ص 423 -422.


    این مطلب تا کنون 5 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : الله ,راهب ,اولین ,السلام ,خولي ,أشهد ,رسول الله ,هزار درهم ,محمدا رسول ,آنها نوشته ,الله عليه ,
    معرفی کتاب "اولین ها در عاشورا"

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده